
![]()
کم کم بوي محرم داره به مشام مي رسه . کافيه به دور و برت يه نيگاه بندازي . و نفسهات را عميق تر بکشي . اين بو همه جا احساس ميشه . مظلوميت و غريبي و مصائب خاندان پيامبر. راستي محرم که مياد . يه حال ديگه اي داريم. يه حس تازه. و يه جور غم سنگين وغريب که يه طور خاص تو دلمون هست . و مثل يه زخم کهنه که دوباره سر باز مي کنه. آتشي در دلها شعله ور ميشه . چرا اينجوري ميشه بعد از این همه سال . چرا اين ماتم عالم را مي گيره.
به قول محتشم کاشاني:
باز اين چه شورش است که در خلق عالم است باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز محرم آمد
ماه محرم و شهادت اما حسین را به تمام شیعیان در سراسر دنیا علل خصوص شما دوستان بسیار بسیار ... عزیزم تسلیت عرض میکنم .
با ز محرم آمد , باز بوی عزا آمد , باز ماه گریه آمد, باز ماه ناله آمد !
باز دلها خونین شد , باز چشم ها بارانی شد
باز شمع ها روشن شد, باز آسمان تاریک شد و مانند همه ما ناله به سر داد !
باز بروی لبها نام یا حسین جاری شد !
و باز فریادهای یا حسین از همه جا بلند شد و دلها با این نام و فریاد آرام گرفت !
باز سینه و شانه ها همه سرخ و سوخته شد !
و دستها همه به آسمان رفت و از حسین و خدای خویش حاجت به زبانها آمد !
باز یاد حسین در ذهن های ما غوغا به پا کرد !
باز یاد او در دلهایمان شعله ور شد و رفتن او برایمان یک فاجعه شد !
باز همه بر سر و سینه خود میزنند و با گریه فریاد میزنند یا حسین شهید !
باز بوی کربلا آمد , باز بوی غصه ها آمد بوی خاک پای شهدای کربلا آمد !
باز بوی حسین آمد بوی ابوالفضل آمد بوی زینب آمد بوی اکبر آمد !
باز کبوتران خونین در آسمان دل گرفته در حال پروازند
و مانند ما آواز غم انگیزی در دل دارند !
باز مردان دل سوخته و عاشقان امام حسین در سرزمین ما عاشقانه به عزاداری مینشینند
تا بار دیگر خاطره های خونین کربلا را زنده کنند و برای شهیدان ناله به سر دهند !
باز صدای گریه ها به آسمان بلند شد تا خدا درد ما را بفهمد
و احساس ما را درک کند و ببیند ما عاشقان حسینیم !
با ز محرم آمد بوی اسفند آمد, بوی عاشقی امد, بوی عشق به حسین آمد !
باز دیوانه های امام حسین به صحنه آمدند با زنجیر و دست میرسانند که ما عاشق حسینیم !
لعنت به تو ای معاویه لعنت به تو ای یزید !
که کبوتر عشقمان, ستاره درخشانمان , عزیز دلمان , امام سوممان را از ما گرفتی !!!!!!!!!!
لعنت به شما!!



آن روز که بشر در خواب خويش گم شده بود و از پي خواستني ترين يادگار روزهاي زندگيش مي گشت باز در خويش جست :
چه رنج مي برد آن که از فضاي هميشگي احساسش دور است و باز ازپي آن مي رنجد که رنج را ناديده پذيرفته.
باز با خويشتن گفت :
تا چه حد از خويش دورم؟
که نابگاه از يافتن پاسخ ماند.
اين بار فرياد زد( با صداي خاموش خويش و ناگهان رنگ باخت ):
من از خويش مي گريزم و يا با خويش مي جنگم ؟
شايد اگر صبح نميدميد پاسخ پرسش خويش را يافته بود ولي شب رفت با سکوت و باز آدم ماند در بي خبري.....
گفت انسان
عشق چيست ؟
درد چيست ؟
ناله چيست ؟
مرگ چيست ؟
ناگهان از درونش صدايي گفت
تنها بودن يعني درد
علت درد يعني عشق
ناله نداي خوش درد از درون و
مرگ فراموشي عشق است
انسان ماند
مات و مبهوت
يعني چه ؟
پس آنکه بي عشق زيست و مرد
با مرگ در مرگ چه را تجربه کرد ؟
باز ندا آمد
احساس تنها نشانه زندگي است
مرا ببين
به درونت نگاه کن
سرشارم از عشقهاي نگفته
سرشار از دردهاي به خاک سپرده شده
سرشار از حرفهاي نگفته
و ادم با خود گفت :
من عشق را از کجا بجويم
براي که ؟
با چه ؟
چرا؟
و اين بار از بيرون شنيد
براي من !
چشم چرخاند
صورت مهربانش را ديد
گفت کيستي ؟
گفت نماينده تمام زيباييها که تو دوستشان داري
ولي ازآن مي گريزي
با ترس گفت : تو؟
و چشم گشود
نيمه تنهايي هايش را يافت
بي ريا
چشم بست
نبود
سکوت کرد
چرا تو را سخت يافتم و لي آسان از دست دادم
کاش تو همراهم بودي
نگاه کرد
ديد
شنيد
عشق را
با تمام وجود
ازپنجره خيالش روييد
و با حس پاکش خواست
پروردگارا
عشق را بارديگر به عطا کن
و چشم بست و گشود
عشق در درونش جوانه زد
فردا بار ديگر خواست
اما دريافت چيزي که از درونش رو ييده در حال آتش گرفتن است
فرياد زد
بمان
ندا آمد
اگر مي خواهي هميشه همراهم باشي
با من بسوز
خاکستر شو
فرياد نزن
ناله تو به گوش هيچ کس نخواهد رسيد
اين بار حس خوبي به آدم دست داد
چشم بست و گشود
خاکستر شد
اما وقتي به عشق رسيد
وقتي لمسش کرد
وقتي متعلق به او شد
مغرور شد
عشق را رام کرد
راهش را بست
و از يادش کمرنگ کرد
عشق شد يک هوس
يک بازيچه
يک حس نا مطلوب
يک عادت
و ادم
باز تنها شد
پير شد
بي عشق مرد
ووقتي زنده شد
گفت
عشق را چه آسان از دست دادم
واي که عشق در بستوي خانه ام گريست
کاش
در آتشش مي سوختم
نه عشق مي سوخت
کاش من با در مي آميختم
نه عشق را مي باختم
کاش در زندگي با هيچ حسي جايگزينش نمي کردم
کاش آنچه بر قلبم موهبت شد
در تاريکي قلبم اسير نمي کردم
کاش دوستش مي داشتم
ولي رفت
زمان
عشق
آدم
و
لحظه هاي شيرينش
ماند
ياد آدمي که عشق را يافت
ولي آسان فراموشش کرد ...!

















































يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاري آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت
کننده در سمينار پرسيد :" کي اين اسکناس 20 دلاري رو دوست داره ؟"
دست ها شروع به بالا رفتن کرد .
او گفت : " من مي خوام اين 20 دلاري رو به يکي از شما بدم. اما اول بذارين يه کاري بکنم. "
سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد.
پس دوباره پرسيد : " کسي هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ "
باز دست ها بالا رفت .
او اينگونه ادامه داد :" خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چي ؟ "
و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت :" هنوز کسي هست که اين 20
دلاري رو بخواد ؟ "
اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت :" دوستان من ، همگي شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد.
شما بي توجه به اينکه من چه بلايي سر اين اسکناس آوردم باز هم
خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار
مي ارزيد . "






خيلي از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايي که مي گيريم و
وقايعي که واسه مون پيش مياد، پرتاب ،مچاله وبه زمين ماليده مي شيم .
در اين جور مواقع احساس مي کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما
مهم نيست که چه اتفاقي افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز
ارزش خود را از دست نمي دهيد : تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما
از نظر اونايي که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادي دارين .
" ارزش زندگي ما بر اساس اون چيزي که هستيم تعيين مي شه ."


يا علی

