تبليغاتX
!...نفس بریده...!
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم *** کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد



تشکر ----------- باران

بنام زيستن که نامی تا مرگ بوده و هست و بعد از آن نيز هم بنام تولد که آغازی است برای بودن و بودن فقط ماندن نيست بلکه ماندگار شدن است


سلام

اول میخوام از همه کسانی قدم رنجه میفرمایند و به کبله حقیرانه من تشریف میارن ...کمال تشکر را داشته باشم و براتون و براشون آرزوی سلامتی ... موفقیت ... کامیابی ... شادی و ... و.. را از خداوند منان آرزومندم ...

 من در مقابل محبت افراد خیلی شرمنده می شوم...

 «نمی دانم تولدم آغاز فهمیدنم است        یا فهمیدنم آغاز تولدم است»...

 عرض تشکر و قدردانی دارم از  پلیم عزیز و مجتبی و محبوبه جان و آبجی مهدیه و...

اما تشکر ویژه دارم از کسی که می خواست در وبلاگش برای تولد من جشن بگیرد.

البته عرض تشکر بسیار ویژه دارم ازخدمت عزیزانی که طی این هفته و هفته های گذشته منو با تبریکات خودشون  چه از طریق هدایا و یا اس ام اسی ...تلفنی ...کامنتی... ایمیلی ... وبلاگی ...تلفنی یا با تشرف فرمایی خودشون به مغازم      منو مورد لطف خودشون قرار دادن ...مطمئنم که نمی تونم تشکر واقعی ام  را از  زحمتشان با الفاظ بکنم …اما باز هم   می گویم...ممنونم و  وامیدوارم که همیشه شاد باشند ...دسته همشونو میبوسم ...

 

چند روزی میشه که اینجا بارون میباره خیلی زیباست بشتر از آنچه که میشه تصورشو بکنی از اون بارونای که آدم بی اختیار میره زیرش می ایسته وای باران ... ببار باران ببار ....!

ببار باران ...بر منه غم زده ببار ... بر منه خسته ...!

وقتی که بارون میباره و  قطرات را روی صورتم حس میکنم  انگا ر یه حسی ماورایی به من داده یه حسی عجیب یه حسی که قابل بیان نیست باید حسش کنی ....!باران, من خودم را نیز به تو میسپارم , باران نیز با قطراتش چهره ام را نوازش میکنه...! برلبانم مینشیند , چشمانم را میبندم تا صورتم را بوسه باران شود ....! بر گردنم  و شانه هایم  مکثی میکند و میلغزد...مرا ای باران اندکی فقط اندکی دوست بدار ...از عشق خیسم کن و از شهوتت لبریز ...!

قطرات باران از شانه هایم به آرامی پایین میاید و  وقتی  باران شدید میشود تمام لباسهایم را به اعضای بدنم میچسباند ....مثله ...مثله یک زندانیی که برای بوییدن آزادی , صورت خود را به میله های زندان می چسباند، 

باران را دوست دارم و تصور میکنم باران نیز مرا دوست می دارد. 

وقتی میبینم کسی از بارون مینویسه .... لذت میبرم ..... ولی ...........! 

گاهی وقتا فکر میکنم ...... هر کس لیاقت نوشتن از بارون رو نداره .....!!

کسی لیاقت داره که بتونه بارون رو بفهمه .... درکش کنه .....و در آخر  تو وجودش حسش کنه  !!

نگاه میکنم...!

چگونه در زیر این چتر، تنهایهایم را خلاصه میکنم...!  

در زیر سقفی که آسمانت را زنجیر میکنند؛ چگونه خود را امان بدهم , به زیستن به مردن ...! و از کنار مردمی میگذرم که دنیایشان را بی آنکه با من قسمت کنند در پناه سست بنیان چتر هایشان پنهان میشوند... (دوستانم ) 

کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!! زیر بارون قدم زدن رو خیلی دوست دارم... تا بوی خدا رو حس کنم اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم! آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت خدا دلش از دست آدما گرفته...(T)

 به وحشت باران نگاه میکنم آن زمان که نزدیک میشود به ... ! 

به قابهای شیشه ای آسمان...به میلیونهای سقف شکسته ....به این آدمهای چند رو .... به این روح از بده جدا شده.... به این دربه دره جاده های بی کسی ... به این ....و به دیوارهای کاهگلی و به هزاران هزار چتر...و بی آنکه شست و شو دهد کسی را، به اعماق زمین سرازیر میشود...نگاه میکنم به تو که غرق در افکار خویش و ترسان از خیس شدن , پای در چاله های لجن میگذاری و سرت را میپوشانی از آیه های آسمان...نمیفهمم....به ترس است یا شرمساری...تنها پنهان شدنت را میبینم... 

چشمانم را میبندم و به تو نگاه میکنم ... اینک تنها رد پایی از تو به جای مانده است

 و من در زیر چترتنهاییم،خویشتن را خلاصه میکنم...

خویشی که از خود بی خود شده و چند صباحی رو بدون امید , رو به گذراندن این فرضیه روزگار است .. هه ... روزگار ....من نمی دانم این سردو گرم روزگار چیست که هرچه بیشتر سرو کارت به آن بیفتد تو را از هر صفت لطیف و دوست داشتنی انسانی ات بیشتر دور می کند ... از هر چیز اصیلی که ذات تو را با انواع جنسی ( جنس منطقی : حیوان) که متعلق به آنی جدا می کند.اما یک جورایی مطمئن و غمگینی که بخواهی یا نه ، سرد و گرم روزگار خسته ات می کند و تو هم به زانوی اطاعت از قوانین مرسوم می افتی ... لابد حق هم داری ، لابد انقدر دروغ شنیده ای که معنای راستی را از یاد ببری (مثل من...!) و فکر کنی از هر 10 نفرشان یکی هم راست نمی گوید... لابد طاقتت تمام شده از بس چشم هایت را بسته ای و به خاطر خدا از آدمهایی که به اسم خدا هر کاری می کنند ضربه خورده ای ... ضربه ...ضربه ..................!

 

خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري !

پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به

مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ،

گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام

 

 یا علی...!

 

پ ن ۱ : الان دیگه بارون نمی یاد ...!

پ ن ۲ : یه خبرایی شده ....! ( نمی دونم )  ۱۳/۰۵/۸۶



| +| نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 12:8 توسط نفس بریده.. |


تــــــــولـــــــــــــــدم مــــــــــــبـــــارک1/5/61

 

 

تیک تاک تیک تاک...

ساعت میزنه....

یکم مرداد ماه یکهزار و سیصد و شصت و یک ساعت 4 صبح

تیک تاک تیک تاک...

 

60

59

58

57

56

55

54

53

52

51

50

49

48

47

46

45

44

43

42

41

40

39

38

37

36

35

34

33

32

31

30

29

28

27

26

25

24

23

22

21

20

19

18

17

16

15

14

13

12

11

10

9

8

7

6

5

4

3

2

1

 

 

بوووووووووووووووووووووووووووووووم...

 

و من متولد شدم ..........!

 یکم مرداد ماه یک هراز و سیصد و شصت و یک  ساعت چهار صبح

 

سلام این بار سلام به خودم

 باز هم سلام به خودم ....

25 سال پیش در چنین روزی

صدای ونگ ونگ دلنشین یک نوزاد تو یه اتاق می پیچه و بعد از مدت زیادی گریه,که پدر رو کلافه

کرده, مادر زبون مبارک باد رو درمیاره بیرون و آروم میشه...!

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود...یکی میاد یکی میره...

 

25 سال پیش در همین روز ساعت 4 صبح  من اجازه ی زندگی کردن گرفتم...اجازه ی بودن...

و این یه فرصت بود...فرصت بودن...من میخوام از این فرصتم نهایت استفاده  را بکنم و تا حالا هم نمی دونم  موفق بودم یا نه ...!؟ نمی دونم به دنیا اومدن و توی دنیا موندن ، سخت ترین کاره یا آسون ترین ؟

 نمی دونم اصلاً چرا ...؟

ومن می نویسم .....امروز وفرداها نیز و تو می خوانی.... امروز وفرداها شاید
و ما می فهمیم .امروز وفرداها همه متولد میشویم باهر کتابی که میخوانیم و
پایانش مرگی است بر جهلمان .وانگاه می فهمیم و در می یابیم تولدیک مرگ چیست ...!

شاید مرگ تدریجی در روزهای بعدی تولدم باشد ...!

مرگ تدريجي، نه براي خودكشي است نه براي ياد‌آوري آن.

مرگ تدريجي قصه‌‌ي جدايي من از باران است.

قصه‌ي شمع‌ها و پنجره‌هاي گريان اتاقم.

قصه‌ي دور شدن از يك فرشته، كه ديگر نيست.

قصه‌ي پاييز و زمستان، باران و برف.

مي‌دانم كه بالاي ابرها هم باران مي‌بارد.

سوگند خواهم خورد تا آخرين لحظه‌ي مرگم،

حرمت شمع‌ها را خواهم داشت.

اما نفرين مي‌كنم، آدم‌هايي كه سوگند‌شان را فراموش كردند و میکنند

بشاید مرگ تدريجي خودش روز تولد خواهد مرد.

 

امروز ساعت چهار صبح میخوام دوباره متولد بشم...لطفا به دنیا اومدن منو برام جشن بگیرین!!!!

«محمد» امروز دوباره متولد میشه...

 

24 تا شمع برای پایان 24 سالگی و شروع 25 سالگی...

 

یکسال بزرگ شده ام نه به اندازه ی گل ها , به اندازه ی علف های هرز باغچه مان  !!! هر فصلی رفت لحظه ای در بر من پر پر شد . انگار دوباره متولد شدم .(T)

 

امیدوارم با اینکه 1 سال بزرگتر شدم  اما پاکی و صداقت کودکیم رو داشته باشم...

 

برای تولدی دوباره ... برای زنده ماندن و زندگی کردن باید به پاخواست واین وضع ناهموار را تغییر داد . هر چيزي ، هر فكري، هر آدمي يك روز به زندگي خودش چشم باز مي كند و آن وقت كه دست و پايش را مي بيند، به توانايي هايش پي مي برد. و آن گاه كه دست و پاهاي آدم هاي ديگر را مي بيند، خودش را تواناتر از هيچ كس نمي داند، اما خيال مي كند , هنوز چيزي در او هست كه در ديگران نيست و اين ديگران هميشه انگيزه اي براي تلاش بيشتر، براي رسيدن به جايي كه هيچكس است. آدم هاي هيچكس هميشه شكست مي خورند، اما همين شكست رد پايي از آنها به جاي مي گذارد براي كسانی ديگري كه مي خواهند شكستشان را تجربه كنند .

 

 

من فقط می دونم که "امروز اولين روز از بقيه ی زندگی منه".

 

 

تــــــــولـــــــــــــــدم مــــــــــــبـــــارک

 

 

 

 

یـــــــــــــــــــا عـــــــــــــلـــــی

 

پ ن : عکس اولی مربوط به شخص من نیست

و اینکه دوستان پرشین بلاگ من وبلاگشون باز

نمی شه که نظر بدم   

 


| +| نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 4:30 توسط نفس بریده.. |



: نويسنده وبلاگ
نفس بریده
: ايميل من
mohammad_bashiry_3868@yahoo.com
: آدرس وبلاگ
http://nafasborideh.blogfa.ir/
: با تشکر از
غربیه های دیروزی ، دوستت دارم های فردایند... کاش همیشه دیروز بود...
: مخاطب عزيز
تمامي حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ مربوط به نفس بریده ميباشد و هرگونه کپي برداري بايد همراه با درج لينک به وبلاگ صورت بگيرد
يـــــــــــا عــــــــــلي!!...
*پــــــــــــــــا يـــــــــــا ن*