





































ومن به حرمت نگاه تو سکوت مي کنم ودرسکوت لحظه هاي خود زنده مي شوم به ياد نوروعشق وزندگي سجده مي کنم به پيشگاه حرفهاي تو و تو سکوت مي کني ومن به حرمت سکوت تو حرف مي زنم براي تو ولحظه هاي مرده اي که به حرمت نگاه تو سکوت کرده ام





















پ ن ۱: رفیق تو نمیدونی چه تلخه کسی که پر فریاده اما حنجره ایی برا فریاد کشیدن نداره
تو نمیدونی چه سخته دلت پرگریه باشه اما پناهی برای گریه کردن نباشه
لبی برا حرف زدن پایی برا رفتن دستی برا نوشتن نباشه
چه عاجزه کسی که پرناله است اما نای نالیدن نداره
کسی که حتی نمیتونه بلرزه بخنده بخض کنه حتی تو تنهائیاش نمیتونه مشت به پیشونیش بکوبه چقدر درده نوشتم درد اما درد کمه بذار بنویسم چقدر عذابه
آخ چی بگم کلمه ها هم دیگه خستن
اما رفیق همین قدر بگم که...
مرا مرنجان با این حال و هوا اینجا اینگونه مرنجان
میان این همه آشنا که دلم باآنها غریبه است مرنجان
پ ن ۲:هر چند خیلی دیر شده اما ... برای همگی شما روزه داران مومن از خداوند متعال آرزوی موفقیت و سربلندی دارم .
پ ن ۳: یادگاری از به قول خودش یه دوست ...(عکس اولی )
یا علی...!































در روز گار اين همه غرور بر افراشته....
اين همه عشق هاي خاموش نهان داشته...
در لابه لاي اين همه حرف نيم خورده، نيم گفته...
واژه هاي قلم شده ي نيمه کاره...
نامه هاي فرستاده نشده ي نيم نوشته ي پاره...
عقب کشيدن هاي دو باره و چند باره...
تاخير هاي هميشگي ...درنگ هاي هزار ساله...



























اين همه گوشه نشيني و خاموشي و انزوا گزيني خود خواسته،
در حضور قاطع اين همه منطق،
اين همه تعبير و تفسير و تاويل هاي خود ساخته...
اين همه تنهايي....چيز عجيبي نيست
سوء تفاهم هم،پيش آمد غريبي نيست....
ولي ريشه هاي هر دو عميق اند....

















اين خرده هاي شيشه... عجيب موجودات موذي و سمجي هستند....گاه تا مدتها پس از شکسته شدن چيزي ...ناگاه ...از گوشه اي که انتظارش را نداري و صد باره هم جارو شده سر در مي آورند و دستي يا پايي را مي خراشند اما...تازه فهميدم که شکستگي دل هم پر است از خرده هاي ريز موذي ،که در زمان خودش به چشم نمي آيد ... تو فکر مي کني که ديگر اثري...ردپايي...خرده اي جايي باقي نمانده...و آن وقت ...بي هوا يک روز دست مي کشي روي دلت و...و دستت به تيزي يک" خرده شکستگي " کهنه،رنجور مي شود پا مي گذاري به روزهاي خاطره اي که فکر مي کردي حسابي جاروب شده اند....و پايت مي رود روي خرده اي تيز ....و زخمي قديمي...دوباره ناسور مي شود....
همه ي شگسته بند ها مي دانند :
همه ي شکستگي ها.... مزمن و موذي و مر موزند...
***
پ ن ۱ : هنوز هم نمي دونم صداي لغزش فرصت ها غم انگيز تر است،
يا لغزش اشکهاي بي صدایم ؟
پ ن ۲: به همين راحتي به همين آسوني ...
تف بر هر چي ...!
پ ن ۳:پیچک تنهایی
