تبليغاتX
!...نفس بریده...!
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم *** کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد



درد دلی با تو که از عشقت دلگیری

 

درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی ...!

 

نميـــــــــدانست ...

نميدانست که پــــــايــــــان راهــش کجــــــاست

نميدانست که آغـــــــاز راهش کجـــــا بــــــــود

نميدانست که اکنــــــــــــــــون کجـــــــــــــاست

فقط ميـــــــــدانست

که تنهاست ... تنهــــــــــــــــاي تنهـــــــــــــــــا

نميدانست که زنــــــــدگي بي رحـــــــــــم است

نميدانست که روز هــــــــم تـــــــــاريک اسـت

نميدانست که خـــــوشي هم پـــر گــريـــه است

فقط ميـــــــــدانست

زنــــــدگــي فقـــط زنـــــــده بــــــــودن نيســت

نميدانست که دنيايش دريک کلمه خلاصه شــده

نميدانست که زندگي بـــرايش بي ارزش شــــده

نميدانست کـــــه زنـــــدگيش پــــــــوچ شــــــده

فقط ميـــــــــدانست

کــــــــه گــــــــذر عمـــــــر يعنـــي هميـــــــــن

نميـــــــــدانست ...

چــرا اوميـــدانست

امـــــــــــا خــــــــــــود را فـــــــــــريب مي داد

تــــا شايد در شب تار ستـــاره را بهتــــر ببينــد

نميـــــــــدانست ...

چــرا اوميـــدانست

روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.

"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته.

ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرز عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.

ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.

می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد.

دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی.

می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.

این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند و امیدوارم مرهمی برای قلب های بزرگ و عاشق شما بوده باشم.

داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم . داشتم می رفتم تا از این دنیا ، با تمام نیرنگ ها ، بدیها و پستی هایش فرار کنم . گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد . در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم ، بیشتر رنج می بردم . از همه چیز دل بریده بودم . در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم . دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد . دلم از سنگ شده بود وجودم سردسرد. تنها برای خاک زنده بودم . من در نظر درختان ، گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم . من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من می خندید . حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام . تمام حرفها و اشکهایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم . .. نمی خواستم که کسی برایم گریه کند . من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد . از سراسر وجودم غرور می جوشید که از بازگشتنم خودداری می کرد . تا اینکه سحر، بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد . از زمانی که پا در این راه گذاشته ام این اولین چیزی بود که نظرم را جلب می کرد . با د موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصیدم . دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود . زنده بودم تا زندگی کنم . افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم ... دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم . اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود . از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم . دلم می خواست برگردم ، ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد . مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر روم.....های ستاره بختم ، بر آسمان وفا خیره ماندم و ناامید در آرزوی محبت ، دل به تو بستم . چه آرزو ؟ چه محبت ؟ چه امیدی ؟ کدام دل ؟ چه شد که رشته این عشق دل افروز بریدی ؟ چه شد که جام وفا را به دست قهر شکستی؟

 

 

 

پ ن ۱: خیلی داغونم و خسته...!

پ ن ۲ :نماز و روزه های همه شما انشاالله که قبول باشه و پیشاپیش عید سعید فطر را به شما دوستان بسیار عزیزم تبریک عرض میکنم .  

 


| +| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 10:55 توسط نفس بریده.. |



: نويسنده وبلاگ
نفس بریده
: ايميل من
mohammad_bashiry_3868@yahoo.com
: آدرس وبلاگ
http://nafasborideh.blogfa.ir/
: با تشکر از
غربیه های دیروزی ، دوستت دارم های فردایند... کاش همیشه دیروز بود...
: مخاطب عزيز
تمامي حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ مربوط به نفس بریده ميباشد و هرگونه کپي برداري بايد همراه با درج لينک به وبلاگ صورت بگيرد
يـــــــــــا عــــــــــلي!!...
*پــــــــــــــــا يـــــــــــا ن*