|
من گمانم زندگی باید همین باشد. . .
زخم خوردن آن هم از دست عزیزی که
برایت هیچ کس چون او گرامی نیست . . .
بی گمان باید همین باشد.
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() خسته ام ز مردمی که نامشان عروسکیست
مردمی که لعن هر کلامشان عروسکیت کوک میشود زمان نان و عشق و آبشان کفتر نشسته رو بامشان عروسکیست بی تفاوت از کنار گل عبور میکنند حتم دارم ایل ما مشامشان عروسکیست چهره هایشان گرفته مثل برج زهرمار شکل راه رفتن و سلامشان عروسکیست من به نام آیینه قسم نمی خورم ولی ... چهره های روشن تمامشان عروسکیست مردمی که اختراع دستشان عروسکیست زندگی و کوشش و مرامشان عروسکیست من با کَس در این دیار دل نبسته ام هنوز چونکه دیده ام به چشم خود مرامشان عروسکیست ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | |
پ ن ۱:نمی دونم از کجا شروع کنم، یه سالی هست که از عمر این وبلاگ می
گذره، احساس می کنم چیزای زیادی رو باید بگم، چیزای زیادی رو یاد گرفتم، با
آدمای زیادی آشنا شدم که زندگی می کنن،که نفس می کشن، که نفس می گیرن!
من یاد گرفتم: می تونم با شبنم چشام دلی رو به دست بیارم که از تبارسنگه! می
تونم با مرمر غرورم سدهایی رو بشکنم که جنسشون رو هنوز نشناختم. من یاد
گرفتم می شه به صدای بارون گوش داد. می شه خاطره نوشت.عشق رو یاد گرفتم،
لمسش کردم،دوسش دارم!حکایت من، حکایت اون عروسک سنگ صبوره! بچه که
بودم فکر می کردم، واقعا چنین عروسکی هست،اما حالا می فهمم که عروسکی در
کار نیست، واقعیت یه چیز دیگه است!!!
خیلی از آدما نقش این عروسک قشنگ رو ایفا می کنن.
مث من.......
دیگه نمی خوام چیزی بگم،اما دوست دارم با ساده ترین کلمات از دوستان
و آشنایان مهربونم قدر دانی کنم ( **جاده ** ) از همه کسانی که با تشریف
فرمایی و با نظرات زیبایشون منو مورد لطف و عنایت خودشون قرار میدن ... کمال
تشکر و قدردانی رو دارم و دست همشونو میبوسم ...!
پ ن ۲: یه مدتی میخوام کم بیام تو نت ...!




