|
من گمانم زندگی باید همین باشد. . .
زخم خوردن آن هم از دست عزیزی که
برایت هیچ کس چون او گرامی نیست . . .
بی گمان باید همین باشد.
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() خسته ام ز مردمی که نامشان عروسکیست
مردمی که لعن هر کلامشان عروسکیت کوک میشود زمان نان و عشق و آبشان کفتر نشسته رو بامشان عروسکیست بی تفاوت از کنار گل عبور میکنند حتم دارم ایل ما مشامشان عروسکیست چهره هایشان گرفته مثل برج زهرمار شکل راه رفتن و سلامشان عروسکیست من به نام آیینه قسم نمی خورم ولی ... چهره های روشن تمامشان عروسکیست مردمی که اختراع دستشان عروسکیست زندگی و کوشش و مرامشان عروسکیست من با کَس در این دیار دل نبسته ام هنوز چونکه دیده ام به چشم خود مرامشان عروسکیست ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | |
پ ن ۱:نمی دونم از کجا شروع کنم، یه سالی هست که از عمر این وبلاگ می
گذره، احساس می کنم چیزای زیادی رو باید بگم، چیزای زیادی رو یاد گرفتم، با
آدمای زیادی آشنا شدم که زندگی می کنن،که نفس می کشن، که نفس می گیرن!
من یاد گرفتم: می تونم با شبنم چشام دلی رو به دست بیارم که از تبارسنگه! می
تونم با مرمر غرورم سدهایی رو بشکنم که جنسشون رو هنوز نشناختم. من یاد
گرفتم می شه به صدای بارون گوش داد. می شه خاطره نوشت.عشق رو یاد گرفتم،
لمسش کردم،دوسش دارم!حکایت من، حکایت اون عروسک سنگ صبوره! بچه که
بودم فکر می کردم، واقعا چنین عروسکی هست،اما حالا می فهمم که عروسکی در
کار نیست، واقعیت یه چیز دیگه است!!!
خیلی از آدما نقش این عروسک قشنگ رو ایفا می کنن.
مث من.......
دیگه نمی خوام چیزی بگم،اما دوست دارم با ساده ترین کلمات از دوستان
و آشنایان مهربونم قدر دانی کنم ( **جاده ** ) از همه کسانی که با تشریف
فرمایی و با نظرات زیبایشون منو مورد لطف و عنایت خودشون قرار میدن ... کمال
تشکر و قدردانی رو دارم و دست همشونو میبوسم ...!
پ ن ۲: یه مدتی میخوام کم بیام تو نت ...!
درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی ...!






























نميـــــــــدانست ...
نميدانست که پــــــايــــــان راهــش کجــــــاست
نميدانست که آغـــــــاز راهش کجـــــا بــــــــود
نميدانست که اکنــــــــــــــــون کجـــــــــــــاست
فقط ميـــــــــدانست
که تنهاست ... تنهــــــــــــــــاي تنهـــــــــــــــــا
نميدانست که زنــــــــدگي بي رحـــــــــــم است
نميدانست که روز هــــــــم تـــــــــاريک اسـت
نميدانست که خـــــوشي هم پـــر گــريـــه است
فقط ميـــــــــدانست
زنــــــدگــي فقـــط زنـــــــده بــــــــودن نيســت
نميدانست که دنيايش دريک کلمه خلاصه شــده
نميدانست که زندگي بـــرايش بي ارزش شــــده
نميدانست کـــــه زنـــــدگيش پــــــــوچ شــــــده
فقط ميـــــــــدانست
کــــــــه گــــــــذر عمـــــــر يعنـــي هميـــــــــن
نميـــــــــدانست ...
چــرا اوميـــدانست
امـــــــــــا خــــــــــــود را فـــــــــــريب مي داد
تــــا شايد در شب تار ستـــاره را بهتــــر ببينــد
نميـــــــــدانست ...
چــرا اوميـــدانست































روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.
"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته.
ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرز عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.
ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.
می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد.
دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی.
می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.
این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند و امیدوارم مرهمی برای قلب های بزرگ و عاشق شما بوده باشم.
داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم . داشتم می رفتم تا از این دنیا ، با تمام نیرنگ ها ، بدیها و پستی هایش فرار کنم . گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد . در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم ، بیشتر رنج می بردم . از همه چیز دل بریده بودم . در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم . دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد . دلم از سنگ شده بود وجودم سردسرد. تنها برای خاک زنده بودم . من در نظر درختان ، گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم . من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من می خندید . حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام . تمام حرفها و اشکهایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم . .. نمی خواستم که کسی برایم گریه کند . من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد . از سراسر وجودم غرور می جوشید که از بازگشتنم خودداری می کرد . تا اینکه سحر، بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد . از زمانی که پا در این راه گذاشته ام این اولین چیزی بود که نظرم را جلب می کرد . با د موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصیدم . دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود . زنده بودم تا زندگی کنم . افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم ... دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم . اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود . از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم . دلم می خواست برگردم ، ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد . مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر روم.....های ستاره بختم ، بر آسمان وفا خیره ماندم و ناامید در آرزوی محبت ، دل به تو بستم . چه آرزو ؟ چه محبت ؟ چه امیدی ؟ کدام دل ؟ چه شد که رشته این عشق دل افروز بریدی ؟ چه شد که جام وفا را به دست قهر شکستی؟































پ ن ۲ :نماز و روزه های همه شما انشاالله که قبول باشه و پیشاپیش عید سعید فطر را به شما دوستان بسیار عزیزم تبریک عرض میکنم .






































ومن به حرمت نگاه تو سکوت مي کنم ودرسکوت لحظه هاي خود زنده مي شوم به ياد نوروعشق وزندگي سجده مي کنم به پيشگاه حرفهاي تو و تو سکوت مي کني ومن به حرمت سکوت تو حرف مي زنم براي تو ولحظه هاي مرده اي که به حرمت نگاه تو سکوت کرده ام





















پ ن ۱: رفیق تو نمیدونی چه تلخه کسی که پر فریاده اما حنجره ایی برا فریاد کشیدن نداره
تو نمیدونی چه سخته دلت پرگریه باشه اما پناهی برای گریه کردن نباشه
لبی برا حرف زدن پایی برا رفتن دستی برا نوشتن نباشه
چه عاجزه کسی که پرناله است اما نای نالیدن نداره
کسی که حتی نمیتونه بلرزه بخنده بخض کنه حتی تو تنهائیاش نمیتونه مشت به پیشونیش بکوبه چقدر درده نوشتم درد اما درد کمه بذار بنویسم چقدر عذابه
آخ چی بگم کلمه ها هم دیگه خستن
اما رفیق همین قدر بگم که...
مرا مرنجان با این حال و هوا اینجا اینگونه مرنجان
میان این همه آشنا که دلم باآنها غریبه است مرنجان
پ ن ۲:هر چند خیلی دیر شده اما ... برای همگی شما روزه داران مومن از خداوند متعال آرزوی موفقیت و سربلندی دارم .
پ ن ۳: یادگاری از به قول خودش یه دوست ...(عکس اولی )
یا علی...!































در روز گار اين همه غرور بر افراشته....
اين همه عشق هاي خاموش نهان داشته...
در لابه لاي اين همه حرف نيم خورده، نيم گفته...
واژه هاي قلم شده ي نيمه کاره...
نامه هاي فرستاده نشده ي نيم نوشته ي پاره...
عقب کشيدن هاي دو باره و چند باره...
تاخير هاي هميشگي ...درنگ هاي هزار ساله...



























اين همه گوشه نشيني و خاموشي و انزوا گزيني خود خواسته،
در حضور قاطع اين همه منطق،
اين همه تعبير و تفسير و تاويل هاي خود ساخته...
اين همه تنهايي....چيز عجيبي نيست
سوء تفاهم هم،پيش آمد غريبي نيست....
ولي ريشه هاي هر دو عميق اند....

















اين خرده هاي شيشه... عجيب موجودات موذي و سمجي هستند....گاه تا مدتها پس از شکسته شدن چيزي ...ناگاه ...از گوشه اي که انتظارش را نداري و صد باره هم جارو شده سر در مي آورند و دستي يا پايي را مي خراشند اما...تازه فهميدم که شکستگي دل هم پر است از خرده هاي ريز موذي ،که در زمان خودش به چشم نمي آيد ... تو فکر مي کني که ديگر اثري...ردپايي...خرده اي جايي باقي نمانده...و آن وقت ...بي هوا يک روز دست مي کشي روي دلت و...و دستت به تيزي يک" خرده شکستگي " کهنه،رنجور مي شود پا مي گذاري به روزهاي خاطره اي که فکر مي کردي حسابي جاروب شده اند....و پايت مي رود روي خرده اي تيز ....و زخمي قديمي...دوباره ناسور مي شود....
همه ي شگسته بند ها مي دانند :
همه ي شکستگي ها.... مزمن و موذي و مر موزند...
***
پ ن ۱ : هنوز هم نمي دونم صداي لغزش فرصت ها غم انگيز تر است،
يا لغزش اشکهاي بي صدایم ؟
پ ن ۲: به همين راحتي به همين آسوني ...
تف بر هر چي ...!
پ ن ۳:پیچک تنهایی
![]()
بنام زيستن که نامی تا مرگ بوده و هست و بعد از آن نيز هم بنام تولد که آغازی است برای بودن و بودن فقط ماندن نيست بلکه ماندگار شدن است
سلام
اول میخوام از همه کسانی قدم رنجه میفرمایند و به کبله حقیرانه من تشریف میارن ...کمال تشکر را داشته باشم و براتون و براشون آرزوی سلامتی ... موفقیت ... کامیابی ... شادی و ... و.. را از خداوند منان آرزومندم ...
من در مقابل محبت افراد خیلی شرمنده می شوم...
«نمی دانم تولدم آغاز فهمیدنم است یا فهمیدنم آغاز تولدم است»...
عرض تشکر و قدردانی دارم از پلیم عزیز و مجتبی و محبوبه جان و آبجی مهدیه و...
اما تشکر ویژه دارم از کسی که می خواست در وبلاگش برای تولد من جشن بگیرد.
البته عرض تشکر بسیار ویژه دارم ازخدمت عزیزانی که طی این هفته و هفته های گذشته منو با تبریکات خودشون چه از طریق هدایا و یا اس ام اسی ...تلفنی ...کامنتی... ایمیلی ... وبلاگی ...تلفنی یا با تشرف فرمایی خودشون به مغازم منو مورد لطف خودشون قرار دادن ...مطمئنم که نمی تونم تشکر واقعی ام را از زحمتشان با الفاظ بکنم …اما باز هم می گویم...ممنونم و وامیدوارم که همیشه شاد باشند ...دسته همشونو میبوسم ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چند روزی میشه که اینجا بارون میباره خیلی زیباست بشتر از آنچه که میشه تصورشو بکنی از اون بارونای که آدم بی اختیار میره زیرش می ایسته وای باران ... ببار باران ببار ....!
ببار باران ...بر منه غم زده ببار ... بر منه خسته ...!
وقتی که بارون میباره و قطرات را روی صورتم حس میکنم انگا ر یه حسی ماورایی به من داده یه حسی عجیب یه حسی که قابل بیان نیست باید حسش کنی ....!باران, من خودم را نیز به تو میسپارم , باران نیز با قطراتش چهره ام را نوازش میکنه...! برلبانم مینشیند , چشمانم را میبندم تا صورتم را بوسه باران شود ....! بر گردنم و شانه هایم مکثی میکند و میلغزد...مرا ای باران اندکی فقط اندکی دوست بدار ...از عشق خیسم کن و از شهوتت لبریز ...!
قطرات باران از شانه هایم به آرامی پایین میاید و وقتی باران شدید میشود تمام لباسهایم را به اعضای بدنم میچسباند ....مثله ...مثله یک زندانیی که برای بوییدن آزادی , صورت خود را به میله های زندان می چسباند،
باران را دوست دارم و تصور میکنم باران نیز مرا دوست می دارد.
وقتی میبینم کسی از بارون مینویسه .... لذت میبرم ..... ولی ...........!
گاهی وقتا فکر میکنم ...... هر کس لیاقت نوشتن از بارون رو نداره .....!!
کسی لیاقت داره که بتونه بارون رو بفهمه .... درکش کنه .....و در آخر تو وجودش حسش کنه !!
نگاه میکنم...!
چگونه در زیر این چتر، تنهایهایم را خلاصه میکنم...!
در زیر سقفی که آسمانت را زنجیر میکنند؛ چگونه خود را امان بدهم , به زیستن به مردن ...! و از کنار مردمی میگذرم که دنیایشان را بی آنکه با من قسمت کنند در پناه سست بنیان چتر هایشان پنهان میشوند... (دوستانم )
کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!! زیر بارون قدم زدن رو خیلی دوست دارم... تا بوی خدا رو حس کنم اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم! آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت خدا دلش از دست آدما گرفته...(T)
به وحشت باران نگاه میکنم آن زمان که نزدیک میشود به ... !
به قابهای شیشه ای آسمان...به میلیونهای سقف شکسته ....به این آدمهای چند رو .... به این روح از بده جدا شده.... به این دربه دره جاده های بی کسی ... به این ....و به دیوارهای کاهگلی و به هزاران هزار چتر...و بی آنکه شست و شو دهد کسی را، به اعماق زمین سرازیر میشود...نگاه میکنم به تو که غرق در افکار خویش و ترسان از خیس شدن , پای در چاله های لجن میگذاری و سرت را میپوشانی از آیه های آسمان...نمیفهمم....به ترس است یا شرمساری...تنها پنهان شدنت را میبینم...
چشمانم را میبندم و به تو نگاه میکنم ... اینک تنها رد پایی از تو به جای مانده است
و من در زیر چترتنهاییم،خویشتن را خلاصه میکنم...
خویشی که از خود بی خود شده و چند صباحی رو بدون امید , رو به گذراندن این فرضیه روزگار است .. هه ... روزگار ....من نمی دانم این سردو گرم روزگار چیست که هرچه بیشتر سرو کارت به آن بیفتد تو را از هر صفت لطیف و دوست داشتنی انسانی ات بیشتر دور می کند ... از هر چیز اصیلی که ذات تو را با انواع جنسی ( جنس منطقی : حیوان) که متعلق به آنی جدا می کند.اما یک جورایی مطمئن و غمگینی که بخواهی یا نه ، سرد و گرم روزگار خسته ات می کند و تو هم به زانوی اطاعت از قوانین مرسوم می افتی ... لابد حق هم داری ، لابد انقدر دروغ شنیده ای که معنای راستی را از یاد ببری (مثل من...!) و فکر کنی از هر 10 نفرشان یکی هم راست نمی گوید... لابد طاقتت تمام شده از بس چشم هایت را بسته ای و به خاطر خدا از آدمهایی که به اسم خدا هر کاری می کنند ضربه خورده ای ... ضربه ...ضربه ..................!
خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري !
پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به
مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ،
گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یا علی...!
پ ن ۱ : الان دیگه بارون نمی یاد ...!
پ ن ۲ : یه خبرایی شده ....! ( نمی دونم ) ۱۳/۰۵/۸۶
تیک تاک تیک تاک...
ساعت میزنه....
یکم مرداد ماه یکهزار و سیصد و شصت و یک ساعت 4 صبح
تیک تاک تیک تاک...
60
59
58
57
56
55
54
53
52
51
50
49
48
47
46
45
44
43
42
41
40
39
38
37
36
35
34
33
32
31
30
29
28
27
26
25
24
23
22
21
20
19
18
17
16
15
14
13
12
11
10
9
8
7
6
5
4
3
2
1

بوووووووووووووووووووووووووووووووم...
و من متولد شدم ..........!
یکم مرداد ماه یک هراز و سیصد و شصت و یک ساعت چهار صبح
سلام این بار سلام به خودم
باز هم سلام به خودم ....
25 سال پیش در چنین روزی
صدای ونگ ونگ دلنشین یک نوزاد تو یه اتاق می پیچه و بعد از مدت زیادی گریه,که پدر رو کلافه
کرده, مادر زبون مبارک باد رو درمیاره بیرون و آروم میشه...!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکی بود یکی نبود...یکی میاد یکی میره...
25 سال پیش در همین روز ساعت 4 صبح من اجازه ی زندگی کردن گرفتم...اجازه ی بودن...
و این یه فرصت بود...فرصت بودن...من میخوام از این فرصتم نهایت استفاده را بکنم و تا حالا هم نمی دونم موفق بودم یا نه ...!؟ نمی دونم به دنیا اومدن و توی دنیا موندن ، سخت ترین کاره یا آسون ترین ؟
نمی دونم اصلاً چرا ...؟
ومن می نویسم .....امروز وفرداها نیز و تو می خوانی.... امروز وفرداها شاید
و ما می فهمیم .امروز وفرداها همه متولد میشویم باهر کتابی که میخوانیم و
پایانش مرگی است بر جهلمان .وانگاه می فهمیم و در می یابیم تولدیک مرگ چیست ...!
شاید مرگ تدریجی در روزهای بعدی تولدم باشد ...!
مرگ تدريجي، نه براي خودكشي است نه براي يادآوري آن.
مرگ تدريجي قصهي جدايي من از باران است.
قصهي شمعها و پنجرههاي گريان اتاقم.
قصهي دور شدن از يك فرشته، كه ديگر نيست.
قصهي پاييز و زمستان، باران و برف.
ميدانم كه بالاي ابرها هم باران ميبارد.
سوگند خواهم خورد تا آخرين لحظهي مرگم،
حرمت شمعها را خواهم داشت.
اما نفرين ميكنم، آدمهايي كه سوگندشان را فراموش كردند و میکنند
بشاید مرگ تدريجي خودش روز تولد خواهد مرد.
امروز ساعت چهار صبح میخوام دوباره متولد بشم...لطفا به دنیا اومدن منو برام جشن بگیرین!!!!
«
محمد
» امروز دوباره متولد میشه...
24 تا شمع برای پایان 24 سالگی و شروع 25 سالگی...
یکسال بزرگ شده ام نه به اندازه ی گل ها , به اندازه ی علف های هرز باغچه مان !!! هر فصلی رفت لحظه ای در بر من پر پر شد . انگار دوباره متولد شدم .(T)
امیدوارم با اینکه 1 سال بزرگتر شدم اما پاکی و صداقت کودکیم رو داشته باشم...
برای تولدی دوباره ... برای زنده ماندن و زندگی کردن باید به پاخواست واین وضع ناهموار را تغییر داد . هر چيزي ، هر فكري، هر آدمي يك روز به زندگي خودش چشم باز مي كند و آن وقت كه دست و پايش را مي بيند، به توانايي هايش پي مي برد. و آن گاه كه دست و پاهاي آدم هاي ديگر را مي بيند، خودش را تواناتر از هيچ كس نمي داند، اما خيال مي كند , هنوز چيزي در او هست كه در ديگران نيست و اين ديگران هميشه انگيزه اي براي تلاش بيشتر، براي رسيدن به جايي كه هيچكس است. آدم هاي هيچكس هميشه شكست مي خورند، اما همين شكست رد پايي از آنها به جاي مي گذارد براي كسانی ديگري كه مي خواهند شكستشان را تجربه كنند .
من فقط می دونم که "امروز اولين روز از بقيه ی زندگی منه".
![]()
![]()
تــــــــولـــــــــــــــدم مــــــــــــبـــــارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یـــــــــــــــــــا عـــــــــــــلـــــی![]()
![]()



















ديريست بر پنجره ي قلب دلم دست نوازشي ، غبار غم و اندوه را پاك نكرده!
چنديست چشمانم روان است و مانند رودي خروشان لحظه ها را سپري مي كند!
هرزگاهي لبخندي از روي غصه ي فراوان بر روي لبانم نقش مي بندد و مدتي بعد
طوفان غم تمام افكارم را پريشان مي كند و دوباره اشك درون چشمانم حلقه مي زند…
تنها شدم ! تنهاي تنها ، خدا هست اما تو نيستي !
شدي رفيق نيمه راه و مرا در كو چه هاي وحشت تنها و بي كس رها كردي!
از اعماق تاريكي كورسويي نمايان است اما وقتي توجه مي كنم چيزي جز سراب نمي يابم…
كجايي ؟ به چه مي انديشي ؟ به خاطرات گذشته ؟ به دستان سخت من ؟ نگاهت در پي كيست ؟ قلبت براي چه كسي است ؟ و …
هزاران سوال بي جواب در ذهنم نقش بسته است و من را به بيشتر در اعماق كوچه ها گم مي كند!
چرا عشق ما اينگونه شد ؟ كدامين فكر ، افكار احساسي او را اينگونه ويران ساخت ؟
كدامين دست ديگر مي توان جاي دست تو را بگيرد ؟ كدامين آغوش مي تواند من را آرام سازد و اندوه غم را از كنج دلم بگيرد ؟ كدامين كس مي تواند مرا از اين غم سنگين نجات دهد ؟
جواب اين ها با اوست و من خود نمي دانم و گمگشته ام…سوختم و بازنده شدم !!! آرزوي من خوشبختي اوست !من در انتظار چشمانش و آغوش گرمش مي نشينم تا جايي كه توان دارم با خاطرات او زندگي مي كنم

















تقدیم به تو که دوستمی...!
مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم که تاکنون داشته اي
مي خواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم
حتي اگر در مشکلات خود غرق شده باشم
آن گونه که هيچ کس تاکنون چنين نکرده
مي خواهم تا هر زمان که مرا طلبيدي در کنارت باشم
نه اکنون بلکه هر زمان که خودت مي خواهي
مي خواهم رفيق شفيقت باشم
مي خواهم تو را به اوج برسانم
خواه توانش را داشته باشم خواه از انجام آن ناتوان باشم
مي خواهم به گونه اي با تو رفتار کنم که گويي اولين روز ميلاد توست
نه آن روز خاص که تمام روزهاي سال
به حرف هايت گوش خواهم داد
نصيحتت مي کنم
هم بازي ات مي شوم
گاهي اوقات مي گذارم که برنده شوي
در کنارت مي مانم
در آن زمان که آهنگ نبرد کني
و در کشاکش مبارزه با زندگي
برايش دعا مي کنم
مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم
که تا کنون داشتي
امروز و فردا و فردا هاي ديگر
تا آخرين لحظه حياتم
مي پرسي چرا !؟!
زيا تو نيز برايم بهترين دوستي هستي که تا کنون داشته ام !



























پ.ن: روز مادر را به تمامی مادران عزیز و مهربان مخصوصا مامانی
عزیز و مهربون و دوست داشتنی خودم تبریک عرض مینمایم .انشاالله که سایه تمامی
مادران عزیز همیشه بالای سر ما بچه ها باشه و هیچ وقت سایشون از سرمون کم نشه








یا علی...!
سالها بود که در تاريکي به دنبال نور مي گشتم، غافل از اينکه چشمانم بسته است...! اما اکنون ميتوانم بگويم، سلام نيمه ي دیگر من، اين اولين باريست که براي کسي که نه حتی به صورت کامل ميشناسم اش و حتي نميدانم که...!، نامه مينويسم ...! راستش نمي دانم براي چنين شخصي چه چيز يا چگونه بايد نوشت، تا به حال تجربه اي اينچنين را نداشتم، اما حالا که صبرم از طاقت جداست، بگذار براي نخستين بار اين را هم تجربه کنم...!عشق هرگز به مرگ طبيعي نميميرد. از غفلت ميميرد و از نهادگی آن ... از بي بصيرتي ميميرد و از لاقيدي، و از اينکه وجودش مستلزم فرض شود. آنچه مورد غفلت قرار ميدهيم، غالبا تهديد آميز تر از اشتباهي است که مرتکب ميشويم.سرانجام عشق از فرسودگي ميميرد، از اين که تغذيه نگردد. ما آنگونه که عاشق ميشويم، به معناي واقعي از عشق فارغ نميشويم. عشق وقتي ميميرد که يک يا هر دو طرف از آن غافل شوند، و از احيا کردنش و دوباره کمال بخشيدن به آن بازمی مانند. عشق مثل هر چيز زنده و پويا، براي رستگاري تلاش مي طلبد ...!

تا باد هست خواهم لرزید و تا عشق هست خواهم وزید تا نگاه هست خواهم دید تا پگاه هست خواهم رویید تا راز است ، خواهم جست تا ریا هست خواهم شست تا هستی است ،خواهم زیست و تا مرگ هست ، خواهم گریست تا تو در خاطره من هستی.... من ...!
دير زمانيست که در تنهايي بلند مدتي خودم، به هر آنچه که شايد تصورش را هم نکني فکر کرده ام، از بدو تولد تا مرگ، از قلم تا کاغذ،از زمین تا زمان , از دریا تا کوه , از انسان تا دنيا،ازاین تا آن ,از خدا تا بينهايت...! اين تنهايي و اين افکار تا جايي رسيد که ديدم چقدر از زمان فاصله دارم و چقدر خودم را گم کرده ام! اما باز هم وقت داشتم و دارم...!، چرا که براي انجام کارهاي مثبت هيچگاه دير نيست. اينبار سعي بر آن داشتم خودم باشم خوده خودم به خودم متمرکز بشم به آن خود نا خودم توجهی نکنم ، و اکنون ميتوانم بگويم از خويش به فکر تو رسيدم...! در اين نامه قصد ندارم از غم و غصه حرفي بزنم،چرا که چيزهاي مکرر وتکراري چندان تعريف کردني نيستند، بايد به روز بود، يا به عبارتي ساده تر يا روانتر، نبايد بود بايد شد...! تا به حال به اين موضوع اينطور عميق فکر نکرده بودم، اما فکر کردن به تويي که نميشناسم، و تويي که در آينده خواهم ديد، خيلي از مسيرهاي بن بست و بي راهه را از سر راهم برداشت! حال فقط من ماندم و چند مسير که بعد از پيمودن , اول به تو و بعد به اویی که همتايي ندارد (خدا)خواهم رسيد! شاديهامان هر روز افزون است .هر بار که مي بينيم يکديگر را، دنيا را آنگونه که اراده مي کنيم رنگ مي زنيم.اين بار ميخواهد من را نيز در خنده هایش سهيم کند،بي آنکه بدانم.
هر روز که میرود بیشتر از روز قبل ...!
پر از اشتیاق دیدن روی تو , پر از شنیدن صدای گرم تو , پر از قلبی برای تپیدن تو , پر از ... پر از ....
مهر تو , یا دل تو ....میدانی این احساس زیبا برای بردن توست
به دورترین دورترین ها ,به آن آسمان آبی , به آن زمین خاکی ,به آن ساحل دور ... به آن ...!
و یا بهتر بگویم ...!
به من ... به منه خسته از همه جا ... به منه قلب شکسته ...به منه دل بریده ... به منه نفس بریده ...
به منه عشق مشکی ....به منه , من نا من ...!
شاید به آنگونه او می خواهد که باشم , نباشم ....شاید به آن راهی او می خواهد که روم , نروم ...
شاید به آن دلی که می خواهد عاشق باشد , نباشد....شاید به آن ناشاید , شاید های من ...
شاید به آن نباشد , باشم های من ....شاید به آن ... , آن و این و ......ما ...شاید به آن...!
و ای خالق خلق خاقت عشق ...
نگاهی به آن چه باید رهنمای , ره این راه ما باشد...بفرما عاشقی ای به آن چه باید عشق این ما باشد ... بفرما
افکاری به آن چه باید فکر این ما باشد ...... بفرما... هیجانی به آن چه باید شور این ما باشد ...... بفرما
اشتیاقی به آن چه باید شوق این ما باشد ..... بفرما ...خورشیدی به آن چه باید گرمی این ما باشد .... بفرما
!!!!.... آمین .....!!!!
اين نامه تنها تشکري بود از روي اجبار ادب، از آنی که سهم من است وشاید آو را آن طوری که باید و شاید نمیشنلسمش ولی ...!، اميد است در هر جاي اين کره ي خاکي که زندگي ميکني ...سعادت، موفقيت و شادي هاي روز افزون هميشه در کنار تو و خانواده ي محترمت باشد.

تقديم به آنکه تنها او که اميد به زندگي ام داد...!
!!!!.... یا علی ....!!!!
پ.ن:من عاشق نیستم و عاشق نشدم ...کسی چراغ عشق را دوباره در من روشن کرد
همینو بس...!
مثل باد ِ سرد ِ پاییز
غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید
که چه آفتی
به من زد ...
دست ها بالا بود.........هر کسي سهم خودش را طلبيد...سهم هر کس که رسيد, داغ تر از دل ما بود.............. ولي نوبت من که رسيد,........... سهم من يخ زده بود!.............سهم من چيست مگر يک پاسخ؟ پاسخ يک حسرت؟؟...........سهم من کوچک بود.......... قد انگشتانم. عمق آن وسعت داشت;............... وسعتي تا ته دلتنگي ها شايد از وسعت آن بود که بي پايان ماند...!
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند ، روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد ، و هر دانه ي برفي به اشکي نريخته مي ماند . سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده و شگفتي هاي بر زبان نيامده . در اين سکوت حقيقت ما نهفته است... بله حقیقت ... حقیقتی بس زیبا و مقدس....!
چرا بسياري ترجيح مي دهند تمام زندگيشان را به ويران سازي راههايي بگذرانند که به آنها علاقه اي ندارند ؟!! در حالي که مي توانند در تنها راهي گام بردارند که مي تواند آنها را به جايي برساند !!!
![]()

![]()
تقدیم به کسی که ...!(م)
بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي
تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن
تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم
نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي
مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره
مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره
وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز
به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم
ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني
هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني
مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره
مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره
مي دوني با تو
مي دوني بي تو
مي دوني در تو
مي دوني با تو
مي دوني بي تو
مي دوني در تو
مي دوني با تو
![]()
![]()

تويي که امروز به جانم نيشتر زدي و تنها رفتي بي من بمان تجربه

با شور وصف ناشدنی ابرهای سیاه و تاریک را کنار می زنم و از خورشید می خواهم تا حرارت سلامم را به تو برساند .
سلام ای کوه استوار عشق و ای اشتیاق گلها برای روئیدن , سلام ای ترنم باران در صبح , سلام ای بهار عشق...! و سلام به شما که زحمت فرمودین به این خرابه دل تشریف آوردین ...
آخرین دست نوشته من طرحی است از روئیای رسیدن که به آن می اندیشم و امروز غم دوری از دلم فاصله ایست جاوید میان آن روئیای کودکانه ... و این واقعیت تلخ اما صادقانه ...!
فصلهای بسیاری ازعمرم , گذشته است.خورشید و ماه را نمی بینم و میان سیاهی های این دل , دنبال روشنایی فانوسم ...! مثل روشندلان به هر سو دست میکشم شاید دستم به فانوسی برسد اما فانوس بی فانوس ! اين همه پيچ , اين همه گذر , اين همه چراغ , اين همه علامت !!! و همچنان استواري در وفادار ماندن , به راهم ... خودم ... هدفم... و به تو ... وفائي كه مرا... و تورا ... به سوي هدف ... راه مي نمايد.
دستهایم را خداحافظی می برد ... گریه هایم را باد ... حالا که تکه تکه بخشیده می شوم به قصه های دنیا ! و زخم هایی از تو که شمردنی نیست که خوابم برده است ...! می ترسم تو نمکی یه دستهایت را , دوباره بغل کنی...!
تنها چیزی که مرا به این زندگی لعنتی پایبند کرده بود تو نبودی , درد های توست که مهربانانه به من هدیه کردی بر بلندای سکوت شب نیاز ...(Gh.b)
می خواهم کلبه دل را روشن کنم ... من گم شده ام , دور از خویشتنم در وادی حیرت هزاران پله , تا اوج باقی است .کو ؟ نردبان کمال , تا برسد به اوج ...!؟
به قول … : این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود
طناب دار تو را می بافند !
و در آخر دکلمه ای به نام (( برای آخرین بار )) بسیار دلنشین و زیبا وپرازاحساس ناب...! از یکی ازدوستانم را براتون آماده کردم .
(همچنین لازم است متذکرشم لینک دانلود دکلمه را در قسمت نظرات هم میباشد )

تیک تاک تیک تاک تیک تاک ...
لحظه ها به همین سرعت گذشتند بی آن که صدای پرشتاب قدمهایش را بشنویم و همیشه زمانی این صدا به گوشمان می رسد که بهار دوباره نوشد نش را به رخ ما می کشد . لحظه ها میگذرد بی آنکه منتظر من و تو بمانند .خوب یا بد سپری می شود .... یک سال دیگر هم گذشت انگار ساعتی پیش از آرزوهایمان اولین صفحه تقویم 85 را سیاه کردم ....عمر به همین کوتاهی است . به اندازه پلک زدن ... شاید هم زود تر از آن... عید بهانه ای برای دور هم بودن ...گفتن ...شنیدن ...خندیدن .. است . همش دنبال بهانه ایم ... بهانه برای دور هم بودن ... گفتن ...شنیدن ... خندیدن ...
بهانه ها کم شده اند .
خیلی وقتها , وقتش نیست باید دنبال معاش بود . خوردن ... خوابیدن ... خیلی از بهانه ها هم فراموش شده اند ولی بعضی از بهانه ها رانمی شود فراموش کرد ....
رسیدن بهار و دوباره زنده شدن طبیعت و این لباس خوشرنگ سبز که دوباره ایران زیبا و این سرزمین کهن به تن کرده را به تمام ایرانیان علل خصوص تمامی شما دوستان گرامی و عزیز که به کلبه حقیرانه من تشریف میارین و دست نوشته های منو مطالعه میکنید تبریک و تهنیت عرض می کنم

قلبی تپنده و مهربان , تنی سالم ,دل شاد ,روح بزرگ ,دست بخشنده ,پای پرتوان و ...
لبخند رضایت خداوند
آرزویم برای تک تک شما ست
عید تون بهرتون زندگیتون مبارک




پ ن : تولدت مبارک ( madi )





يادت مياد چي شد كه من ، يك دفعه عاشقت شدم
بدون اينكه بذاري ، سوار قايقت شدم
يادت مياد نگات پر از، شكايت و فاصله بود
اما به جاش نگاه من ، صبور و پر حوصله بود
يادت مياد وقتي بهت ، گفتم چقدر دوست دارم
گفتي ببين من فرصت ، اين قصه ها رو ندارم
يادت مياد با اين جواب ، خسته شدم از زندگي
تو رفتي و من موندم و ، يه دريا غرق تشنگي
يادت مياد به چشم تو ، فقط يه ديوونه بودم
يا مثل يه مرغ غريب ، دنبال يه دونه بودم
يادت مياد كه عمر من ، وقف تو و پنجره بود
يه روز چشت افتاد به من ، اين بهترين خاطره بود
يادت مياد مردم ما رو ، به همديگه نشون دادن
جز ما تموم عاشقا ، از چشم مجنون افتادن
يادت مياد دل تورو ، يكي يه جايي برده بود
اون وقت دل من خودشو، به چشم تو سپرده بود
وقتي بهت گفتم يه روز ، با من مدارا ميكني
گفتي يا از اينجا برم ، يا منو رسوا ميكني
يادت مياد يه روز واست ، يه دسته گل چيده بودم
عصر همون روزم تورو ، با ديگري ديده بودم
يادت مياد كه پرسيدم ، برام تبسم مي كني؟
جواب دادي معلومه نه ، چون خودتو گم مي كني
يادت مياد حتي يه بار ، دلت واسه دلم نسوخ
چشات يه بار نگاهشو ، به چشم عاشقم ندوخت
يادت مياد تو روياهام ، قصري واست ساخته بودم
تقصير من بود كه تورو ، به خوبي نشناخته بودم
يادت مياد يه شب كه بارون ميچكيد از آسمون
با التماس خواستم ازت ، يه امشبو پيشم بمون

يادت مياد جواب تو ، يه خنده ساختگي بود
شايد مقصر نبودي ، حرفت مال خستگي بود
يادت مياد گفتم يه روز ، مجنون مثل فرشته بود
گفتي رها كن قصه رو ، اينا مال گذشته بود
يادت مياد قرارمون ، بود زير يه درخت سيب
نشون به اون نشون كه ما ، دو آشناييم نه غريب
يادت مياد اون روز و كه ، سر قرار نيومدي
پيغام فرستادي برام ، كه خوب تو ذق من زدي
يادت مياد گفتي بايد ، به دوريت عادت بكنم
بايد تو روياهام به تو ، بازم محبت بكنم
وقتي تفعل مي زدم ، نيت من فال تو بود
هيچيش مال خودم نبود ، دلم همش مال تو بود
يادت مياد كه من به خاطرت چه حرفا شنيدم
تو گفتي اين كارا چيه ، من هنوزم نفهميدم
يادت مياد يه شب تو خواب ، زير يه بارون شديد
رفتيم يه جا با همديگه ، كه هيچ كسي ما رو نديد
يادت مياد تعبير خواب من ، فقط جدايي بــود
هر چي محبت ديده بودم ، از تو بي وفايي بود
يادت مياد تو رفتي و ، به آرزوهات رسيدي
به سادگي رو روياهام ، يه خط قرمز كشيدي
اگر چه يادت نمياد ، اما مي خوام دعات كنم
بر نمي گردي ولي من ، بازم ميخوام صدات كنم

پ ن: از زحمات بی دریغت بابت همه چیز ممنونم و در همینجا از ... سپاسگزاری
می کنم ای شادترین شادیها ...ولی من عادت کردم که هميشه حتي زماني که ناراحت هستم خودم را سره حال نشان میدم ...!
.
.
.
.
.
یا علی...!!!

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمانست این و دیگر کون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
هرآن قسمت که آنجا رفت ازآن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را بفریاد دف و نی بخش
که سازه شرع ازین افسانه بی قانون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس وآغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شراب لعل وجای امن ویار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ
که زخم تیغ دلدارست و رنگ خون نخواهد شد .

ادامه مطلب...
![]()
![]()
بگزار بگریم
در سوگ لحظه ها
بگزار بگریم
در عزای غریبانه خویش
بگزار بگریم
در پایان تلخ تمام تلخی ها
بگزار بگریم
در میلاد خوش درد ها
بگزار بگریم
بر مرگ عاشقانه پروانه ها
بگزار بگریم
بر مرگ غریبانه پرستو ها
بگزار بگریم
بر مرگ مغرورانه درختها
بگزار بگریم
در مرگ بی شیون دوستی ها
بگزار بگریم
بر شکست تمام بغضها
بگزار بگریم
در وسعت شب شیشه ای
بگزار بگریم
بر تلخی گذشته ها
بگزار بگریم
در تولد هزار باره غم ها
بگزار بگریم
بر طلوع سرد آه ها
بگزار بگریم
بر غروب سرخ صدا ها
بگزار بگریم
بر سکوت دل بریدن ها
بگزار بگریم
در آغوش گرم تنهایی
بگزار بگریم
در ماُ من امن بی پناهی
بگزار بگریم
بر افول نگاه ها
بگزار بگریم
بر مرگ قصه ها
بگزار بگریم
بر مرگ اسطوره مرد ها
بگزار بگریم
بر مرگ خاموش پرنیان
بگزار بگریم
بر بیکرانی اندوه ها
بگزار بگریم
بر سر گور آرزو ها
بگزار بگریم
بر سروده غمگینانه کولیان
بگزار بگریم
بر دلتنگی غریبان
بگزار بگریم
بر اسارت روحها
بگزار بگریم
بر آزادی نفس ها
بگزار بگریم
بر فریب نگاه ها
بگزار بگریم
بر غسل دریا ها
بگزار بگریم
بر ویرانی بتکده ها
بگزار بگریم
بر بی کسی اهورا
بگزار بگریم
بر خلوت آستان ها
بگزار بگریم
بر خاموشی فریاد ها
بگزار بگریم
بر عمق باختها
بگزار بگریم
بر ناپاکی چشمه ساران
بگزار بگریم
بر بهاران منتظر
بگزار بگریم
بر امتداد زرد پائیزان
بگزار بگریم
بر صلیب بی مسیح
بگزار بگریم
بر سرزمین بی یهود
بگزار بگریم
بر پاکی بی مریم
بگزار بگریم
بر بی زائری بت اعظم
بگزار بگریم
بر رهایی بی آزاد
بگزار بگریم
بر تمام نوشته ها و شعر ها و باران ها
کاکتوس ها و شقایق ها و ساحل ها
بگزار بگریم
بر مرگ احساس ها
عشق ها و دوستت دارمها
روحها و ستارها و یاس ها
بگزار بگریم
بر پوچی زندگی
بر زمین و زمان
برتلخی سرنوست
بر شیرینی غم
بگذار ...
زار زنم در این هنگامه ماتم .


![]()
کم کم بوي محرم داره به مشام مي رسه . کافيه به دور و برت يه نيگاه بندازي . و نفسهات را عميق تر بکشي . اين بو همه جا احساس ميشه . مظلوميت و غريبي و مصائب خاندان پيامبر. راستي محرم که مياد . يه حال ديگه اي داريم. يه حس تازه. و يه جور غم سنگين وغريب که يه طور خاص تو دلمون هست . و مثل يه زخم کهنه که دوباره سر باز مي کنه. آتشي در دلها شعله ور ميشه . چرا اينجوري ميشه بعد از این همه سال . چرا اين ماتم عالم را مي گيره.
به قول محتشم کاشاني:
باز اين چه شورش است که در خلق عالم است باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز محرم آمد
ماه محرم و شهادت اما حسین را به تمام شیعیان در سراسر دنیا علل خصوص شما دوستان بسیار بسیار ... عزیزم تسلیت عرض میکنم .
با ز محرم آمد , باز بوی عزا آمد , باز ماه گریه آمد, باز ماه ناله آمد !
باز دلها خونین شد , باز چشم ها بارانی شد
باز شمع ها روشن شد, باز آسمان تاریک شد و مانند همه ما ناله به سر داد !
باز بروی لبها نام یا حسین جاری شد !
و باز فریادهای یا حسین از همه جا بلند شد و دلها با این نام و فریاد آرام گرفت !
باز سینه و شانه ها همه سرخ و سوخته شد !
و دستها همه به آسمان رفت و از حسین و خدای خویش حاجت به زبانها آمد !
باز یاد حسین در ذهن های ما غوغا به پا کرد !
باز یاد او در دلهایمان شعله ور شد و رفتن او برایمان یک فاجعه شد !
باز همه بر سر و سینه خود میزنند و با گریه فریاد میزنند یا حسین شهید !
باز بوی کربلا آمد , باز بوی غصه ها آمد بوی خاک پای شهدای کربلا آمد !
باز بوی حسین آمد بوی ابوالفضل آمد بوی زینب آمد بوی اکبر آمد !
باز کبوتران خونین در آسمان دل گرفته در حال پروازند
و مانند ما آواز غم انگیزی در دل دارند !
باز مردان دل سوخته و عاشقان امام حسین در سرزمین ما عاشقانه به عزاداری مینشینند
تا بار دیگر خاطره های خونین کربلا را زنده کنند و برای شهیدان ناله به سر دهند !
باز صدای گریه ها به آسمان بلند شد تا خدا درد ما را بفهمد
و احساس ما را درک کند و ببیند ما عاشقان حسینیم !
با ز محرم آمد بوی اسفند آمد, بوی عاشقی امد, بوی عشق به حسین آمد !
باز دیوانه های امام حسین به صحنه آمدند با زنجیر و دست میرسانند که ما عاشق حسینیم !
لعنت به تو ای معاویه لعنت به تو ای یزید !
که کبوتر عشقمان, ستاره درخشانمان , عزیز دلمان , امام سوممان را از ما گرفتی !!!!!!!!!!
لعنت به شما!!



آن روز که بشر در خواب خويش گم شده بود و از پي خواستني ترين يادگار روزهاي زندگيش مي گشت باز در خويش جست :
چه رنج مي برد آن که از فضاي هميشگي احساسش دور است و باز ازپي آن مي رنجد که رنج را ناديده پذيرفته.
باز با خويشتن گفت :
تا چه حد از خويش دورم؟
که نابگاه از يافتن پاسخ ماند.
اين بار فرياد زد( با صداي خاموش خويش و ناگهان رنگ باخت ):
من از خويش مي گريزم و يا با خويش مي جنگم ؟
شايد اگر صبح نميدميد پاسخ پرسش خويش را يافته بود ولي شب رفت با سکوت و باز آدم ماند در بي خبري.....
گفت انسان
عشق چيست ؟
درد چيست ؟
ناله چيست ؟
مرگ چيست ؟
ناگهان از درونش صدايي گفت
تنها بودن يعني درد
علت درد يعني عشق
ناله نداي خوش درد از درون و
مرگ فراموشي عشق است
انسان ماند
مات و مبهوت
يعني چه ؟
پس آنکه بي عشق زيست و مرد
با مرگ در مرگ چه را تجربه کرد ؟
باز ندا آمد
احساس تنها نشانه زندگي است
مرا ببين
به درونت نگاه کن
سرشارم از عشقهاي نگفته
سرشار از دردهاي به خاک سپرده شده
سرشار از حرفهاي نگفته
و ادم با خود گفت :
من عشق را از کجا بجويم
براي که ؟
با چه ؟
چرا؟
و اين بار از بيرون شنيد
براي من !
چشم چرخاند
صورت مهربانش را ديد
گفت کيستي ؟
گفت نماينده تمام زيباييها که تو دوستشان داري
ولي ازآن مي گريزي
با ترس گفت : تو؟
و چشم گشود
نيمه تنهايي هايش را يافت
بي ريا
چشم بست
نبود
سکوت کرد
چرا تو را سخت يافتم و لي آسان از دست دادم
کاش تو همراهم بودي
نگاه کرد
ديد
شنيد
عشق را
با تمام وجود
ازپنجره خيالش روييد
و با حس پاکش خواست
پروردگارا
عشق را بارديگر به عطا کن
و چشم بست و گشود
عشق در درونش جوانه زد
فردا بار ديگر خواست
اما دريافت چيزي که از درونش رو ييده در حال آتش گرفتن است
فرياد زد
بمان
ندا آمد
اگر مي خواهي هميشه همراهم باشي
با من بسوز
خاکستر شو
فرياد نزن
ناله تو به گوش هيچ کس نخواهد رسيد
اين بار حس خوبي به آدم دست داد
چشم بست و گشود
خاکستر شد
اما وقتي به عشق رسيد
وقتي لمسش کرد
وقتي متعلق به او شد
مغرور شد
عشق را رام کرد
راهش را بست
و از يادش کمرنگ کرد
عشق شد يک هوس
يک بازيچه
يک حس نا مطلوب
يک عادت
و ادم
باز تنها شد
پير شد
بي عشق مرد
ووقتي زنده شد
گفت
عشق را چه آسان از دست دادم
واي که عشق در بستوي خانه ام گريست
کاش
در آتشش مي سوختم
نه عشق مي سوخت
کاش من با در مي آميختم
نه عشق را مي باختم
کاش در زندگي با هيچ حسي جايگزينش نمي کردم
کاش آنچه بر قلبم موهبت شد
در تاريکي قلبم اسير نمي کردم
کاش دوستش مي داشتم
ولي رفت
زمان
عشق
آدم
و
لحظه هاي شيرينش
ماند
ياد آدمي که عشق را يافت
ولي آسان فراموشش کرد ...!

















































يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاري آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت
کننده در سمينار پرسيد :" کي اين اسکناس 20 دلاري رو دوست داره ؟"
دست ها شروع به بالا رفتن کرد .
او گفت : " من مي خوام اين 20 دلاري رو به يکي از شما بدم. اما اول بذارين يه کاري بکنم. "
سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد.
پس دوباره پرسيد : " کسي هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ "
باز دست ها بالا رفت .
او اينگونه ادامه داد :" خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چي ؟ "
و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت :" هنوز کسي هست که اين 20
دلاري رو بخواد ؟ "
اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت :" دوستان من ، همگي شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد.
شما بي توجه به اينکه من چه بلايي سر اين اسکناس آوردم باز هم
خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار
مي ارزيد . "






خيلي از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايي که مي گيريم و
وقايعي که واسه مون پيش مياد، پرتاب ،مچاله وبه زمين ماليده مي شيم .
در اين جور مواقع احساس مي کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما
مهم نيست که چه اتفاقي افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز
ارزش خود را از دست نمي دهيد : تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما
از نظر اونايي که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادي دارين .
" ارزش زندگي ما بر اساس اون چيزي که هستيم تعيين مي شه ."


يا علی









